تبليغاتX
shabe B 3tare

shabe B 3tare

کاش همیشه در کودکی میماندیم تا به جای دلهایمان سر زانوهایمان زخمی میشد.

کلینیک خدا...

به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم...

خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده.

زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.

آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم،

تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود...

و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.

به بخش ارتوپدی رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم.

بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم...

فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم،

چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.

زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است

 صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم...!

خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد و

من به شکرانه اش تصمیم گرفتم

از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم:

"هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم

قبل از رفتن به محل کار یک قاشق آرامش بخورم .

هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.

زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم .

و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم."

امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند:

"رنگین کمانی به ازای هر طوفان ،

لبخندی به ازای هر اشک ،

دوستی فداکار به ازای هر مشکل ،

نغمه ای شیرین به ازای هر آه ،

و اجابتی نزدیک برای هر دعا ."

جمله نهایی :

عيب کار اينجاست که :

من '' آنچه هستم '' را با '' آنچه بايد باشم '' اشتباه مي کنم،

خيال ميکنم آنچه بايد باشم هستم، در حاليکه آنچه هستم نبايد باشم.


+ نوشته شده در جمعه 1 اردیبهشت1391 ساعت 10:33 PM توسط nana |

من یک دخترم...!

من یک دخترم ...!

بدان حوای کسی نمی شوم که به هوای ِ دیگری برود...

تنهاییم را با کسی قسمت نمی کنم که روزی تنهاییم بگذارد...

روح ِ خداست که در من دمیده شده و احساس نام گرفته...

ارزان نمی فروشمش ...!

دست هایم بالین ِ کودک ِ فردایم خواهد شد ،

بی حرمتش نمی کنم و به هر کس نمی سپارمش ...!


+ نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین1391 ساعت 6:21 PM توسط nana |

دوست داشتن و دوست داشته شدن...

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،
"غریب است دوست داشتن"


دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…
این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!
باید آدمش پیدا شود!
باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا،
از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!


سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده،
کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده
که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!
فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.!
صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بکشی‌اش…
شروع می‌کنی به خرج کردنشان!


توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی،
توی رقص اگر پا‌ به‌ پایت آمد،
اگر هوایت را داشت،
اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند،
توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود،
اگر استدلالی کرد که تکانت داد،
در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و
اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد،
برای یکی ، یک دوستت دارم خرج می‌کنی،
برای یکی ، یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی.


یک چقدر زیبایی، یک با من می‌مانی؟
بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند،
متهمت می‌کنند به هیزی،
به مخ‌ زدن به اعتماد آدم‌ها،
سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌ گیری.


اما بگذار به سن تو برسند!
بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود...
آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند.


و "عجیب تر از آن است دوست داشته شدن"


وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد...
و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
به بازیش می‌گیریم...
هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر،
هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.
تقصیر از ما نیست؛
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند...!


*دکتر علی شریعتی*



+ نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین1391 ساعت 5:38 PM توسط nana |

زخم عشق...

عشق ؛ به زخم که برسد ، سکوت می شود

زخم که عمیق شود ، بیداریِ دل ، درد دارد!

من

در این بغض های هر لحظه...

در این دلتنگی های مدام...

در این آشفتگی های دقایقم...

دارم

سکوت

می شوم... .

با من از عشق چیزی بگو پیش تر از آنکه زخم هایم عمیق شود…!


+ نوشته شده در دوشنبه 29 اسفند1390 ساعت 9:22 PM توسط nana |

سااااااااااااااااال نو مبارک...

سال نو می شود.

زمین نفسی دوباره می کشد.

برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زنند.

و پرنده های خسته بر میگردند و

دراین رویش سبز دوباره…من…تو…ما…

کجا ایستاده اییم؟

سهم ما چیست...؟

نقش ما چیست...؟

پیوند ما در دوباره شدن با کیست...؟

زمین ، سلامت می کنیم و ابرها درودتان باد و

چون همیشه امیدوار و ...

سال نو مبارک…


دوستای گلم امیدوارم سال خوبی داشته باشین.

سالی پر از خیر و برکت و امید و موفقیت.

دوستون دارم.

شاد و سرزنده باشید.



+ نوشته شده در دوشنبه 29 اسفند1390 ساعت 0:39 AM توسط nana |

باز........باران......

باز باران بی ترانه...
باز باران با تمام بی کسی های شبانه
می خورد بر مرد تنها
می چکد بر فرش خانه
باز می آید صدای چک چک غم
باز ماتم...

من به پشت شیشه تنهایی افتاده
نمی دانم ، نمی فهمم
کجای قطره های بی کسی زیباست...

نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند
که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد
کجای ذلتش زیباست...
نمی فهمم...

کجای اشک یک بابا
که سقفی از گِل و آهن به زور چکمه باران
به روی همسرو پروانه های مرده اش آرام باریده
کجایش بوی عشق و عاشقی دارد...
نمی دانم...

نمی دانم چرا مردم نمی دانند
که باران عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست
کجای مرگ ما زیباست...
نمی فهمم...

یاد آرم روز باران را
یاد آرم مادرم در کنج باران مرد
کودکی ده ساله بودم
می دویدم زیر باران ، از برای نان...

مادرم افتاد...
مادرم در کوچه های پست شهر آرام جان می داد
فقط من بودم و باران و گِل های خیابان بود...
نمی دانم...
کجــــای این لجـــــن زیباست....

بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا
که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالا دست...
و آن باران که عشق دارد فقط جاریست برای عاشقان مست...

و باران من و تو درد و غم دارد
خدا هم خوب می داند

که این عدل زمینی ، عدل کم دارد...........



+ نوشته شده در سه شنبه 23 اسفند1390 ساعت 11:8 PM توسط nana |

یک با یک برابر نیست...

معلم پاي تخته داد ميزد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زير پوششي از گرد پنهان

ولي آخر كلاسي ها

لواشك بين خود تقسيم مي كردند

و آن يكي در گوشه اي ديگر جوانان را

ورق مي زد

با خطي خوانا بر روي تخته اي كز ظلمتي تاريك

غمگين بود

تساوي را چنين نوشت : يك با يك برابر است

از ميان جمع شاگردان يكي بر خاست

هميشه يك نفر بايد بپا خيزد …

به آرامي سخن سر داد:

تساوي اشتباهي ، فاحش و محض است

نگاه بچه ها نا گه به يك سو خيره شد و

معلم مات بر جا ماند

و او پرسيد : اگر يك فرد انسان واحد يك بود

آيا باز يك با يك برابر بود؟

سكوت مدهوشي بود و سؤالي سخت

معلم خشمگين فرياد زد آري برابر بود

و او با پوزخندي گفت :

اگر يك فرد انسان واحد يك بود

آنكه زر و زور به دامن داشت بالا بود

و آنكه قلبي پاك و دستي فاقد از زر داشت پايين بود

اگر يك فرد انسان واحد يك بود

آنكه صورت نقره گون چون قرص مه مي داشت بالا بود

وان سيه چهره كه مي ناليد پايين بود

اگر يك فرد انسان واحد يك بود

اين تساوي زير و رو مي شد

حال مي پرسيم يك اگر با يك برابر يود

نان و مال مفتخوران از كجا آماده مي گرديد

يا چه كس ديوار چين ها را بنا مي كرد؟

يك اگر با يك برابر بود

پس آن كه پشتش زير بار فقر خم مي شد

يا كه زير ضربت شلاق له مي شد

معلم ناله آسا گفت:

بچه ها در جزوه خويش بنويسيد:

كه يك با يك برابر نيست



+ نوشته شده در جمعه 19 اسفند1390 ساعت 1:44 PM توسط nana |

گاهی...

گاهی دلت می خواد بغضت از توی نگاهت خونده بشه

               چون جسارت گفتن کلمات رو نداری ،

اما یک نگاه گنگ تحویل می گیری و یه جمله که میگه چیزی شده؟؟

اونجاست که بغضت رو با لیوان سکوتت سر می کشی و با لبخند تلخی میگی :
              نه...هیچی...!

                         همون موقع ست که دوست داری یکی محکم بغلت کنه بگه :
می دونم خوب نیستی...!


+ نوشته شده در سه شنبه 9 اسفند1390 ساعت 7:20 PM توسط nana |

عشق و دوست داشتن...

وقتی تو چشمای کسی که عاشقشی نگاه کنی خجالت میکشی و صورتت سرخ میشه...

ولی اگه تو چشمای کسی که دوسش داری نگاه کنی لبخند میزنی...


وقتی با کسی که عاشقشی هستی ، نمیتونی هرچی تو دلت هست به زبون بیاری...

ولی وقتی با کسی که دوسش داری هستی ، این کارو میتونی بکنی...


وقتی کسی که عاشقشی گریه میکنه تو هم به همراه اون اشک میریزی...

ولی وقتی کسی که دوسش داری گریه میکنه تو فقط تسکینش میدی...


وقتی با کسی که عاشقشی روبرو میشی قلبت تندتر میزنه...

ولی وقتی با کسی که دوسش داری روبرو میشی فقط خوشحال میشی...


وقتی با کسی که عاشقشی هستی ، زمستون پیش چشمات بهاره...

ولی وقتی با کسی که دوسش داری هستی ، زمستون فقط زیباست...





+ نوشته شده در دوشنبه 8 اسفند1390 ساعت 5:33 PM توسط nana |

دلتنگم... دلتنگ... دلتنگ...

فیزیک بعد ها ثابت میکند


در روز های بارانی


جای خالی آدم ها بزرگتر میشود...!




+ نوشته شده در شنبه 6 اسفند1390 ساعت 5:28 PM توسط nana |

ایمیل اشتباهی...

روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل،

متوجه میشود که هتل به کامپیوتر و بالاخره به اینترنت مجهز است.

تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند.

نامه را مینویسد اما در تایپ آدرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد

در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی،

زنی که تازه از مراسم خاکسپاری همسرش به خانه باز گشته بود

با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا آشنایان داشته باشه

به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند.

اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد.

پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود و

مادرش را نقش بر زمین می بیند و

در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد که در ایمیل نوشته بود :


گیرنده : همسر عزیزم

موضوع : من رسیدم


میدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی
.

راستش آنها اینجا کامپیوتر دارند

و هر کس به اینجا میاد میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته.

من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم.

همه چیز برای ورود تو رو به راهه. فردا می بینمت.

امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه ...

وای چه قدر اینجا گرمه !!!


+ نوشته شده در سه شنبه 25 بهمن1390 ساعت 4:10 PM توسط nana |

میروم...

میروم اما نمیدانم کجا...

به کجا و کدامین سرا...

هیچکس با من نیست...

هیچکس را نمیبینم...

حتی...

گنجشک ها هم در لانه هایشان...

شب گرد خیابان ها شده ام...

ولوله ای درونم و آرامشی بیرونم...

زیباست آنچه میبینم...

تنها صداقت ، تنهایی است...

و من تنهایی را دوست دارم...




+ نوشته شده در سه شنبه 25 بهمن1390 ساعت 3:40 PM توسط nana |

چه دنیای گشنگی...!!

امروز یه دخمل خوشمل و ناناس


دنیا رو خوشمل کرده!!!!!!





+ نوشته شده در چهارشنبه 19 بهمن1390 ساعت 5:30 PM توسط nana |

تولدم مبارک...

تفلت تفلت تفلتم مبالک


تولد تولد تولدم مبارک


تفلت تفلت تفلتم مبالک


هوووووووووووووووووراااااااااا



 دوستای گلی که تولدم رو تبریک گفتین
 
"دوستون دارم..."

ممنونم


+ نوشته شده در چهارشنبه 19 بهمن1390 ساعت 5:22 PM توسط nana |

مادر من...

My mom only had one eye.  I hated her... she was such an embarrassment

مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

She cooked for students & teachers to support the family.

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me.

یک روز اومده بود  دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره

I was so embarrassed. How could she do this to me?

 خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟

I ignored her, threw her a hateful look and ran out.

 به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا   از اونجا دور شدم

The next day at school one of my classmates said, "EEEE, your mom only has one eye!"

روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت  هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره

I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear.

فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم .  کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..کاش مادرم  یه جوری گم و گور میشد...

So I confronted her that day and said, " If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die?!!!"

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟

My mom did not respond...

اون هیچ جوابی نداد....

I didn't even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger.

 حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم .

I was oblivious to her feelings.

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

I wanted out of that house, and have nothing to do with her.

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم

So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study.

 سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

Then, I got married. I bought a house of my own. I had kids of my own.

اونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...

I was happy with my life, my kids and the comforts

 از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم

Then one day, my mother came to visit me.

تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من

She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren.

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو

When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited.

وقتی ایستاده بود دم در  بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا  ، اونم  بی خبر

I screamed at her, "How dare you come to my house and scare my children!" GET OUT OF HERE! NOW!!!"

 سرش داد زدم  ": چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!"  گم شو از اینجا! همین حالا

And to this, my mother quietly answered, "Oh, I'm so sorry. I may have gotten the wrong address," and she disappeared out of sight.

اون به آرامی جواب داد : " اوه   خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر  ناپدید شد .

One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore .

یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

So I lied to my wife that I was going on a business trip.

 ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم .

After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity.

بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی کنجکاوی .

My neighbors said that she is died.

همسایه ها گفتن که اون مرده

I did not shed a single tear.

ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم

They handed me a letter that she had wanted me to have.

اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن

"My dearest son, I think of you all the time. I'm sorry that I came to Singapore and scared your children.

 ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور   اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،

I was so glad when I heard you were coming for the reunion.

 خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا

But I may not be able to even get out of bed to see you.

 ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم

I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up.

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

You see........when you were very little, you got into an accident, and lost your eye.

آخه میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی

As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye.

به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم

So I gave you mine.

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye.

برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم  به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه

With my love to you,

با همه عشق و علاقه من به تو...


+ نوشته شده در یکشنبه 16 بهمن1390 ساعت 9:37 PM توسط nana |

انسان ها...

دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته تقسیم کرده است:

1. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند

عمده آدمها.

حضورشان مبتنی به فیزیک است.

تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می‌شوند.

بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.


2. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند

مردگانی متحرک در جهان.

خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند.

بی شخصیت‌اند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌اشان یکی است.


3. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند

آدمهای معتبر و با شخصیت.

کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند.

کسانی که هماره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.


4. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند

شگفت انگیز ترین آدمها.

در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم.

اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم.

باز می‌شناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند.

ما همیشه عاشق این آدمها هستیم .

هزار حرف داریم برایشان.

اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند.

اختیار از ما سلب می‌شود.

سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و

درست در زمانی که می‌روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم.

شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.



+ نوشته شده در جمعه 14 بهمن1390 ساعت 10:39 PM توسط nana |

مادر مهربان...!!

ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد.

پشت خط مادرش بود.

پسر با عصبانيت گفت:

چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟

مادر گفت:

25سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟

فقط خواستم بگويم تولدت مبارك.

پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد،

صبح سراغ مادرش رفت.

وقتي داخل خانه شد ...

مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت...

ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود...!!


+ نوشته شده در چهارشنبه 12 بهمن1390 ساعت 10:36 PM توسط nana |

باران...

چتر ها را باید بست

زیر باران باید رفت

فکر را ، خاطره را ، زیر باران باید برد

با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت

دوست را زیر باران باید دید

عشق را زیر باران باید جست

زیر باران باد بازی کرد

زیر باران باید چیز نوشت

حرف زد ، نیلوفر کاشت.

زندگی تر شدن پی در پی ،

زندگی آب تنی کردن

در حوضچه ی اکنون است...


"سهراب سپهری"




+ نوشته شده در سه شنبه 11 بهمن1390 ساعت 4:13 PM توسط nana |

اشتباه فرشتگان...

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .

پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد

و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد:

جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟

از روزي كه اين ادم به جهنم آمده

مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و

جهنميان را هدايت مي كند و...

حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است:

با چنان عشقي زندگي كن

كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي

خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند...!


+ نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن1390 ساعت 1:4 PM توسط nana |

اشک...

دلم پر است...

پر...

پر...

پر...

آنقدر که گاهی اضافه اش از چشمانم میچکد...!


"خیلی دلم گرفته"


زیاااااااااااااااااااااد....


خدایا کمکم کن...



+ نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن1390 ساعت 7:45 PM توسط nana |

خدای مهربان

گفتم: خسته ام….

گفتی: لا تقنطوا من رحمة الله…از رحمت خدا ناامید نشوید(زمر/۵۳)


گفتم:هیشکی نمی دونه تو دلم چی می گذره…

گفتی: ان الله بین المرء و قلبه…خدا حائل است میان انسان و قلبش(انفال/۲۶)


گفتم: هیچ کسی رو ندارم…

گفتی: نحن اقرب الیه من حبل الورید…ما از رگ گردن به انسان نزدیکتریم(ق/۱۶)


گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش کردی…

گفتی: فاذکرونی، اذکرکم…منو یاد کنید تا یاد شما باشم(بقره/۱۵۲)


خدایا خیلی دوست دارم...


+ نوشته شده در دوشنبه 3 بهمن1390 ساعت 5:5 PM توسط nana |

دلم گرفته...

آری دلم گرفته٬ از این روزگاران بی فروغ ! از این تکرارهای ناپایان !

دلم گرفته از این همه کینه …. این همه دروغ !

از این مردمان نا مهربان و بی وفا دلم گرفته …….

دلم برای کوچه پس کوچه های مهربانی ها تنگ است !

دلم تنگ است برای کودکی ام که پاورچین پاورچین روی سنگفرش های زندگی بی دغدغه قدم می زدم !

دلم برای دلتنگی های شیرین و انتظارهای کشنده تنگ است…!

نمی دانم کدامین نامهربان ٬ خواب را از دیدگانم دزدید که

اینگونه در حسرت و دلتنگ خواب شیرینم سرگردانم ؟!

دلم گرفته ! دلم تنگ است ! روزگار چشمانم طوفانی است و در انتظار باران های سیل آساست…..

آره !

این روزا دلم بدجوری گرفته … چشمام منتظر یک بهونه است

که هی بخواد بباره….



+ نوشته شده در دوشنبه 3 بهمن1390 ساعت 4:58 PM توسط nana |

سیاه پوش بیست و هشتمین روز صفر، شانه به شانه آسمان فشرده در ابر مدینه مى گرییم...

سلام، غریب تر از هر غریب
 

سلام، مزار بی چراغ، تربت بی زایر، بهشت گمشده
سلام، آتشفشان صبر، چشمان معصوم، بازوان مظلوم، زبان ستمدیده
سلام، سینه شعله ور، جگر سوخته، پیکر تیرباران شده

سلام، امام غریب من...




+ نوشته شده در شنبه 1 بهمن1390 ساعت 10:24 PM توسط nana |

عشق را بیاموزیم...

کاش عشق را از پلک های خود می آموختیم

پلک هایی که تا وقتی خون در رگ هایشان جاری است

هردم برهم بوسه می زنند

پلک هایی که از سحر تا پاسی از شب

برای در آغوش کشیدن هم لحظه شماری می کنند

پلک هایی که حتی برای دقیقه ای کوتاه هم نمی توانند

دوری از یکدیگر را تاب بیاورند

پلک هایی که در لحظه مرگ هم در آغوش یکدیگر جان می دهند

عشق را باید از آن ها آموخت …!


+ نوشته شده در جمعه 30 دی1390 ساعت 10:8 PM توسط nana |

به نام آنکه همه ی هستیم از اوست...

زندگی یعنی من , 

زندگی یعنی تو ,

زندگی یعنی ما , و یکی گشتن با همه ی آنچه که هست,

مثل دریا با رود , مثل آتش با دود,

و خدا را دیدن , و از او پرسیدن,

راز این عشق که میسوزاند همه ی هستی من را هر دم...


+ نوشته شده در جمعه 30 دی1390 ساعت 9:45 PM توسط nana |

باوفا ترین همسر...

از شیوانا, عارف بزرگ پرسیدند وفادار ترین مردی که دیدی که بود؟

او گفت: جوانی که هنوز ازدواج نکرده بود

و هنوز نمیدانست همسرش کیست

و چه شکل و قیافه ای خواهد داشت

اما با این وجود هر گاه با دختری جوان برخورد میکرد شرم و حیا پیشه میکرد

و خود را کنار میکشید.

او وفادار ترین مردی بود که در تمام عمرم دیده بودم.


+ نوشته شده در پنجشنبه 29 دی1390 ساعت 1:18 PM توسط nana |

لیاقت اشک...

زن جوانی همراه همسرش کنار دیواری ایستاده بود و به شدت اشک میریخت.

شیوانا از مقابل آنها عبور کرد, وقتی گریه زن را دید ایستاد و علت را از او پرسید.

زن گفت: همسرم جوان است و گاه گاه با کلامی زشت مرا میرنجاند!

او مرد لایق و خوبیست و تنها عیبی که دارد بد دهنی و زشت کلامی اوست

که گاه مرا به گریه وا میدارد.

شیوانا با تاسف سری تکان داد و خطاب به مرد گفت:

هیچ انسانی لیاقت اشک های انسان دیگر را ندارد و اگر انسان لایقی در دنیا پیدا شد,

او هرگز دلش نمی آید که دل دیگری را به درد و اشک در آورد!!


+ نوشته شده در پنجشنبه 29 دی1390 ساعت 1:12 PM توسط nana |

آدم ها...

آدم هـا می آینـد

زنـدگی می کننـد

می میـرنـد و می رونـد …

امـا فـاجعـه ی زنـدگی ِ تــو

آن هـنگـام آغـاز می شـود کـه

آدمی می رود امــا نـمی میـرد!

مـی مـــانــد

و نبـودنـش در بـودن ِ تـو

چنـان تـه نـشیـن می شـود

 کـه تـــو می میـری

در حالـی کـه زنــده ای …


+ نوشته شده در دوشنبه 26 دی1390 ساعت 2:29 PM توسط nana |

عاشق باران که باشی...

روح بیمار طبیعت را , می فهمی

در دیار خشک

در میان سایه های تیره , در زنجیر

مرگ را می بینی

گاه بی تابی

…گاه می خندی

عاشق باران که باشی...

در اضطراب شب , به دنبال آغوش امنی می گردی

تا تن نازک تب زده ات را بسپاری به تنش

تا فراموش کنی.

عاشق باران که باشی...

منتظر می مانی

بر نگاه بی کلام پنجره , چشم می دوزی

شعر می خوانی...!



+ نوشته شده در دوشنبه 26 دی1390 ساعت 2:27 PM توسط nana |

زندگی...

چند روز زندگی را تنها گاه پریدن می دانم.

شاید سخت باشد اینکه همیشه در این اندیشه باشیم : ” پرواز سخت است ! “

باید آموخت که انسان خلق شده است برای ” حرکت ” و نه ” ایستایی “

برای پریدن و اوج گرفتن.

که اگر جز این بود آفرینش او را بی معنا می دانستم.

بایدرفت

باید شد،

  نباید ماند

اینجا جای ماندن نیست

باور کن


+ نوشته شده در دوشنبه 26 دی1390 ساعت 2:20 PM توسط nana |